السيد الخميني
23
ديوان امام ( فارسى )
شمس مغربى گويد : اى جمله جهان در رخ جانبخش تو پيدا * وى روى تو در آينهء كون هويدا تا شاهد حسن تو در آيينه نظر كرد * عكس رخ خود ديد ، بشد واله و شيدا حافظ گويد : مردم ديدهء ما جز به رخت ناظر نيست * دل سرگشتهء ما غير ترا ذاكر نيست اصطلاح ديگر « زلف » است ، كه گفتهاند كنايه از مرتبهء امكانيه از كليات و جزئيات و معقولات و محسوسات و ارواح و اجسام و جواهر و اعراض است . عراقى گويد : « زلف غيب هويت است كه هيچكس را بدان راه نيست . » فيض گويد : « زلف عبارت از تجلى الهى است به قهر ؛ مانند « مانع » و « قابض » و « قهّار » و « مميت » و « مضلّ » امام گويد : سر زلفت به كنارى زن و رخسار گشا * تا جهان محو شود خرقه كشد سوى فنا در صيد عارفان و ز هستى رميدگان * زلفت چو دام و خال لبت همچو دانه است عراقى گويد : زلفش گرهى بگشود بند از دل ما برخاست * دل جان ز جهان بگرفت در حلقهء زلفش بست مغربى گويد : زان زلف پراكنده و زان غمزهء فتّان * پر گشت جهان سربهسر از فتنه و آشوب ديگر از مصطلحات عرفانى « خال » است ، كه گفتهاند عبارت است از نقطهء وحدت حقيقى ؛ و مراد وحدت ذات است . فيض گويد : « خال عبارت است از نقطهء وحدت حقيقيه من حيث الخفاء ، كه مبدأ و منتهاى كثرت اعتبارى است ، و از ادراك و شعور اغيار محتجب و مخفى است . » امام در اين معنى گويد : من به خال لبت اى دوست گرفتار شدم * چشم بيمار ترا ديدم و بيمار شدم گيسوى يار دام دل عاشقان او * خال سياه پشت لبش دانهء من است عطار گويد : در طواف نقطهء خالت ز شوق * چرخ سرگردان چو پرگارى بود